من مي خواهم امروز را براي شما توصيف کنم تا ببينيد که چه طور بود امروز يعني روز قيامت.
و بگويم که هر چيزي در مدرسه مانند چيست و ما دانش آموزان مانند چه هستيم بعضي ها نمود چي هستند(منظور معلم ها هستند آخه من با تعداديشون قهر هستم) امروز همه به دنبال نتيجه 9 ماه پر دردسر و پر زجر بودند همه مي خواستند بدانند که معلم ها با ما چه کرده اند و چه بلايي به سر ما آوردند مي خواستند بدانند که آيا بايد وصيت نامه اي را که از پيش مدرسه براي آنها درست کرده بود( مدرسه نمود برزخ است)مي توانند به رويت پدر و مادر برسانند.
منظور همان کارنامه است که نمود( نامه اعمال است) اما با اين تفاوت که نامه واقعي را خدا با رعايت حق و باطل تنظيم مي کند اما اين نامه را هر کي مي رسد دستي در آن مي برد از آن بد تر که خيلي هم افتضاح به بار مي آورند به طوريکه کارنامه بعضي از بچه ها امروز زرد بود.اما ان طرف ديگر بحث معلم ها که در اين جا نقش شياطين و اهريمن ها را دارند بسيار زيبا نقش خود را بازي کردند با اين تفاوت که شيطان وقتي يکبار به سراغ انسان مي ايد و او را امتحان مي کند و مي بيند که او از امتحان مشروط شده ديگر به سراغ انسان نمي ايد اما معلم ها در طول سال تحصيلي ده ها بار دانش اموزان را که نقش انسان را دارند امتحان مي کنندو اگر ببينند که کسي در امتحان اول رفوزه شد نه تنها ول کن او نيستند بلکه امتحان را سخت تر و سخت تر مي کنند. خدا ان شاالله سر به هست يا نيستشان بکند اين را ديگر من نمي دانم اما خلاصه خدا الهي شيطان را نابود کند.اما اگر دوره تحصيلي را تقسيم کنيم در ابتدايي ما در دنيا هستيم در راهنمايي در برزخ هستيم و در دبيرستان گناه کاران به جهنم افکنده مي شوند البته فراموش نشود که همگي دوست دارند به جهنم افکنده بشوندمن امروز اين را به وضوح تماشا کردم .
وقتي از جلوي در دبستان رد مي شدم در جلوي در مردي را ديدم که روي صندلي نشسته بود و نگهبان ابتدايي يا دنيا بود به گمانم او يک فرشته بود.
اما در راهنمايي هيچ کس را نديدم که در دم در بنشيند و از ما مراقبت کند.
در دم دبيرستان وقتي براي ثبت نام در جهنم مي رفتم مردي وحشتناک را ديدم که هر سبيل او به اندازه محاصن آقاي ...( به دلايل امنيتي از گذاشتن حتي يک حرف هم معذوريم.) بود در حقيقت او سبيل نداشت. از او بسيار ترسيدم قدش هم زياد بلند نبود کاپشني بر تن داشت به رنگ کرم دستانش را بر روي يک ديگر گذاشته بود به طوري که انگار دارد براي من افسوس مي خورد قيافه پژمرده اي داشت عينکي بر چشم ته خنده اي هم داشت فهميدم که او کسي جز مالک نبود يعني نگهبان جهنم البته بدانيد که او يک فرشته بود برنامه امشب سينماهاي تهران و حومه
اما فلاش بکي به عقب بزنيم. .( توضيح مترجم ) فلاش بک براي ماست مالي کردن چند خط قبل بود)
خدايا ما را بکش
خدايا گناهانمان را مريز
خدايا آبروي ما را بريز
خدايا خطه فاصله کارنامه ما را زياد بگردان
خدايا شياطين را حفظ بفرما
خدايا مرا به خاطر گفتنه اين اراجيف ببخشا
آخر تو که نمي داني وقتي رياضي علوم فارسي زبان عربي 20 باشد و ورزش 17 چه اراجيفي گفته مي شود
اهل دانشگاهم !
روزگارم خوش نیست
ژتونی دارم ، خرده پولی ، سر سوزن هوشی
دوستانی دارم بهتر از شمر و یزید
دوستانی هم چون من مشروط
و اتاقی که که همین نزدیکی است ،پشت آن کوه بلند.
اهل دانشگاهم !
پیشه ام گپ زدن است.
گاه گاهی هم می نویسم تکلیف،می سپارم به شما
تا به یک نمره ناقابل بیست که در آن زندانی است،
دلتان تازه شود - چه خیالی - چه خیالی
می دانم که گپ زدن بیهوده است.
خوب می دانم دانشم کم عمق است.
اهل دانشگا هم،
قبله ام آموزش ، جانمازم جزوه ، مُهرم میز
عشق از پنجره ها می گیرم.
همه ذرات مُخ من متبلور شده است.
درسهایم را وقتی می خوانم
که خروس می کشد خمیازه
مرغ و ماهی خوابند.
استاد از من پرسید : چند نمره ز من می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم استاتیک را از بر داشت و کوئیز هم می داد.
خوب یادم هست
مدرسه باغ آزادی بود.
درس ها را آن روز حفظ می کردم در خواب
امتحان چیزی بود مثل آب خوردن.
درس بی رنجش می خواندم.
نمره بی خواهش می آوردم.
تا معلم پارازیت می انداخت همه غش می کردند
و کلاس چقدر زیبا بود و معلم چقدر حوصله داشت.
درس خواندن آن روز مثل یک بازی بود.
کم کمک دور شدیم از آنجا ، بار خود را بستیم.
عاقبت رفتیم دانشگاه ، به محیط خس آموزش ،
رفتم از پله دانشکده بالا ، بارها افتادم.
در دانشکده اتوبوسی دیدم یک عدد صندلی خالی داشت.
من کسی را دیدم که از داشتن یک نمره10دم دانشکده پشتک می زد.
دختری دیدم که به ترمینال نفرین می کرد.
اتوبوسی دیدم پر از دانشجو و چه سنگین می رفت.
اتوبوسی دیدم کسی از روزنه پنجره می گفت «کمک»!
سفر سبز چمن تا کوکو،
بارش اشک پس از نمره تک،
جنگ آموزش با دانشجو،
جنگ دانشجویان سر ته دیگ غذا،
جنگ نقلیه با جمعیت منتظران،
حمله درس به مُخ،
حذف یک درس به فرماندهی رایانه،
فتح یک ترم به دست ترمیم،
قتل یک نمره به دست استاد،
مثل یک لبخند در آخر ترم،
همه جا را دیدم.
اهل دانشگاهم!
اما نیستم دانشجو.
کارت من گمشده است.
من به مشروط شدن نزدیکم،
آشنا هستم با سرنوشت همه دانشجویان،
نبضشان را می گیرم
هذیانهاشان را می فهمم،
من ندیدم هرگز یک نمره20،
من ندیدم که کسی ترم آخر باشد
من در این دانشگاه چقدر مضطربم.
من به یک نمره ناقابل10خشنودم
و به لیسانس قناعت دارم.
من نمی خندم اگر دوست من می افتد.
من در این دانشگاه در سراشیب کسالت هستم.
خوب می دانم کی استاد کوئیز می گیرد
اتوبوس کی می آید،
خوب می دانم برگه حذف کجاست.
هر کجا هستم باشم،
تریا،نقلیه،دانشکده از آن من است.
چه اهمیت دارد، گاه می روید خار بی نظمی ها
رختها را بکنیم ، پی ورزش برویم،
توپ در یک قدمی است
و نگوییم که افتادن مفهوم بدی است !
و نخوانیم کتابی که در آن فرمول نیست.
و بدانیم اگر سلف نبود همگی می مردیم!
و بدانیم اگر جزوه استاد نبود همه می افتادیم!
و بدانیم اگر نقلیه نبود همگی می مانیم
و نترسیم از حذف و بدانیم اگر حذف نبود می ماندیم.
و نپرسیم کجاییم و چه کاری داریم
و نپرسیم که در قیمه چرا گوشت نیست
و اگر هست چرا یخ زده است.
بد نگوییم به استاد اگر نمره تک آوردیم.
کار ما نیست شناسایی مسئول غذا،
کار ما شاید این است که در حسرت یک صندلی خالی،
به تمام آشنايان و نزديكانم تسليت مي گويم تا چند روز ديگر قرار است من در قيد حيات نباشم.اگر گفتيد چرا چون امتحانات نهايي شروع مي شود . و ما دانش آموزان هم كه بين اعتصاب معلم ها و قاطي كردن مديرمون گير كرديم اينقدر رويمان فشار امده كه ديگر امام رضا هم جوابمان كرده. اما خوشا به حال معلم ها كه نه ماه تعطيليشون تموم شد رفتن سراغ سه ماه تعطيليشون. گفتم معلم ها يادم اومد از متني كه چند وقت بود تو ذهنم بود و مي خواستم بنويسم : (2 نمره) ببخشيد ديگه فشار امتحاناس هر متني كه مي بينم اول فكر مي كنم ورقه امتحان و سريع مي رم سراغ بارمش.
اما به نظر من معلم ها به چند دسته : گوشتخوار . پستاندار .خزنده .بي مهره . گل دار . بي گل اخ اخ ببخشيد باز رفتم سراغ علوم و درس زيست شرمنده ها شما كه نمي دونين وقتي هفته آخر( به خاطر استفراغ ) منظورم همون اعتصاب بود معلم نداشته باشين چه حالي بهتون دست مي ده و چه فشاري روتون مي ياد.
اما بحث خودمون گروهي از معلم ها فقط با گذاشتن يك (منفي در مثبت منفي = 98) شرمنده با گذاشتن يك منفي پدر ما رو در مي يارن اونا كارشون از همه آسونتر چرا چون هيچ زوري نمي زنن و فقط انگشت سبابه شون حركت مي كنه .اما گروهي ديگر معلم هاي (جوشي كه روي صورت ايجاد مي شود به خاطر عارضه) اي بابا .جوشي هستند و به علاوه اينكه زياد از جاشون بلند مي شن حتي بعضي وقتها مي رقصن و حركات ناموزون انجام مي دن كه اصلا شايسته نيست.اما گروهي ديگر هم جوشي هستند همم اينكه منفي مي زارن (خدا لعنتشون كنه اونايي رو كه به حضرت علي نامه نوشتن در كوفه) اين درس تاريخ بود چون من همينجوري كه دارم مي نويسم درسام رو هم مي خونم. يك گروه هم ما را به بيرون از كلاس مي افكنند.كه خدا روزي شان را قطع( ميكند كساني را كه ربا خوار هستند) اين ديني بود. گروه ديگر كه نگو واويلا( ليلي ليلي اين ديگه نمي دونم از كدوم درس بود) شايد تركيب همه درسها اما اونا همه فن حريفن و هر سه تا كارو با هم انجام مي دن يعني هم منفي هم رقص هم لگد هم بيرون هم دفتر هم ... يك گروه ديگر از اين عزيزان كه خدا نسل اين( سوسكهاي خيابان فقط به وسيله سم د د ت از بين مي رود) داشتم علوم دور مي كردم طرفدار تنبيه فيزيكي هستند يعني تمدن قبل از ميلاد كه شمارشان خيلي زياد است جسارتا منظورم سوسكها نيستند ها منظورم معلم ها هستند البته من هميشه نحوه ساخته شدن جمله رو فراموش مي كنم شايد تو جمله قبل چند تا اشكال باشه نمي دونم والا اون عزيزان دانش آموز مفلوك را به باد كتك مي گيرن و خودشان مثل (اسب حيوان نجيبي است كه در جنگل هاي استوايي آفريقا زياد پيدا مي شود) اين يه تيكه جغرافي بود يك بزرگوار گوشه اي مي ايستند و تماشا مي كنند. كه ما چه طوري با هر ضربه يك دور دور خودمان مي چرخيم. اما اون معلم هايي كه مي گن دعوت از ولي خدا نصيب گرگ بيابان (حيواني ست خطرناك كه در شب از خانه بيرون مي آيد). شما نكندشان آخر يكي نيست بگويد كخ داري( ضمير را مشخص كنيد ايا كخ فاعل است.)اما امان از آن بيچارگاني كه اگر ديشب عيالشان از اتاق بيرونشان كرده فردا مي آيند و هر چي دارن سر ما خالي مي كنند كه اين نشان از (نفهم بودن يك مصدر است كه فعل اصلي فهم است).اين دارد كه آنها مشكلات خانه را در محل كارشان مي خواهند حل كنند.اما يك گروه ديگر هستند كه خداوند از بابت وجود آنها از جبرييل اينگونه سوال مي كند:
جبرييل باز من نبودم گل بازي كردي ؟ آنها همان هايي هستند كه براي دانش آموز ارزش قايل نيستند و هر چيزي كه به دهانشان مي رسد( را گاز مي زنند كوسه هاي سفيد واقع در اقيانوس آرام.)به ما مي گويند.اما در پايان شعري از خودم در وكردم كه براتون مي خونم( سريال برره هم شروع شد) :
معلم مانند شمعي ست كه مي سوزد و هوا را آلوده مي كند
بياييد دست در دست هم دهيم و اين آلاينده ها را از بين ببريم
(Cnd) سازمان گاز دانش آموزي
قطعا بهترين دوره زندگي هر انساني دوران تحصيل اوست. زيرا انسان دور از خانه و خانواده و همراه دوستان جديد زندگي نوي را آغاز مي کند.(جمله اولي رو که گفتم زياد جدي نگيريد, چون جو گرفته بودم.)خلاصه مي خواستم از خوبي هاي اين دوره برايتان بگويم که متاسفانه هر چه فکر مي کنم مي بينم دوازده سال درس و وقت تلف کني, اخر همون جمله اي رو که تو اولين سال ياد گرفته بوديم(با کمي تغيير.) :» بابا پول داد گفت: خوش اومدي برو سربازي.
خلاصه اين بهترين بدترين دوره زندگي ام شروع شده بود که خبر رسيد اردو در پيش است. اين را که از زبان معاونمان شنيدم خواستم بپرم و يه گازش بگيرم از بس خوشحال شده بودم.در راه برگشت از مدرسه اصلا حواسم نبود چي کار مي کنم. همينطور با خودم شعر مي خوندم و مي رفتم که يهو صداي بوق عزراييل اومد به خودم جنبيدم ديدم حضرت عزراييل با يه کاميون پر سيمان داره مي ياد به طرفم. در يه لحظه به خاطر اردو رفتن هم که شده بود شيرجه زدم اما از شانس بد من جوي که دوازده ماه سال اب نداشت پر اب بود بعد مثل يک احمد آب کشيده رفتم خونمون هيچي در مورد عزراييل به مادرم نگفتم.
صبح قرار بود بريم اردو, رفتم فروشگاه نزديک خونمون, گفتم ميرزا نايب مغازت چند؟ خنديد, بهش گفتم : منظورم مقداري از خوراکي هاي مغازت چند؟گفت حالا شد. خلاصه اونقدر خوراکي خريدم که به يه بار نتونستم ببرمشون خونمون مجبور شدم يه بار ديگه هم برگردم.شب تو خونه ما هياهويي بود:
_ احمد چرا اتاقتو به هم ريختي ؟
_ مي خواهم قمقمه رو پيدا کنم .
_اخه پسر جون مگه مي خواي بري دانشگاه فردوسي که با خودت آب مي بري.
_نه مامان ولي ممکن اونجا اب نداشته باشن.
_احمد چرا موقع خواب جوراباتو پات مي کني؟
_چون مي خوام صبح يه وقت دير نشه.
خلاصه شب هر چه کردم که بخوابم نتوانستم . همينطور که هوا کم کم روشن مي شد، حدودا دو ساعت خوابم برد که بيدار شدم و ديدم ساعت شش صبحه. چون ديشب خوابم نبرده بود حتي نمي تونستم چشمامو درست باز نگه دارم .رفتم سر ميز صبحانه يه لقمه نون پنير درست کردم گذاشتم کنار تا چاييمو بخورم. از فرط خواب آلودگي لقمه رو برداشتم زدم تو چاي بعد خوردم يه کم که لقمه رو جويدم داد زدم : مامان چرا قندا شور
از سوي مادر جوابي نيامد.همينطور هي چاييمو خوردم تا اينکه يکدفعه از بي خوابي, خونه دور سرم چرخيد و من هم دور خونه چرخيدم سرم محکم خورد تو ليوان چاي داغ, گويي جهنم از جلوي صورتم رد شد. جيغي زدم که خلق خدا تا به حال نشنيده بود. خلاصه بلند شدم و صورتم و شستم و حاضر شدم و با سرعتي معادل سرعت يه بي ام و (البته از نوع نخ کش )به طرف مدرسه دويدم.وقتي رسيدم بچه ها داشتن سوار اتو بوس مي شدند. سريع رفتم و سوار شدم. داخل اتو بوس با هم شعر مي خونديم دست مي زديم مي رقصيديم و خلاصه صفايي داشت.به اردوگاه رسيديم. معاون هاي عقده اي براي اينکه خودي نشان بدهند همه را به صف کردند يک سري سيب زميني تف دادن.
خلاصه در اردوگاه مراسم به پا بود.هر کي عقده ميکروفون داشت مي رفت اون پشت. از مدير کچل گرفته تا رفته گر پر مو که اظهار فضلي کرد و گفت روي زمين اشغال نريزيد.بعد از اتمام خزعبلات آن بزرگواران بالاخره بعد از يک ساعت و نيم ما را ازاد گذاشتند. آن هم چه آزاديي! داخل چمن نرويد. بيشتر از صد متر از ما فاصله نگيريد .اب بازي نکنيد .اين ها را معاونمان داشت مي گفت که من گفتم صد رحمت به زندان ابو غريب. همه خنديديم و رفتيم آزادي کنيم. از قبل قرار بر آوردن پلاستيک فريزر گذاشته بوديم .آنجا پلاستيک ها را در اورديم و شروع به اب بازي کرديم .پلاستيک ها را پر آب مي کرديم و به هم پرت مي کرديم.در يکي از همين تعقيب و گريز ها بود که يه چيزي مثل پتک خورد تو سرم يکي از اين بچه هاي لوس ننره بي ... پلاستيک زباله رو پر آب کرده بود و در نهايت کم عقلي آن را توي سر من زده بود .بلند شدم ديدم شدم يه احمد آب کشيده. آب جلوي چشمامو گرفته بود بلند شدم پنچ تا کيسه فريزر پر آب کردم سراشونو به هم گره زدم رفتم دنباله پسره .يه جا پاش پشت ديوار ديده مي شد. از پشت رفتم تا غافلگيرش کنم. پلاستيک ها را بالاي سرم نگه داشته بودم و مي چرخاندم رفتم پشت ديوار و بدون هيچ گونه نگاهي پلاستيک ها را پرت کردم .همين طور که سرم پايين بود چشمانم را باز کردم که خنده شيطاني از ته دلم بريزد بيرون. يکدفعه ديدم گويي قد دوستم کمي از حد معمول بلند تر شده .اي کاش همين طور بود اما از اقبال بد ما آن که پشت دیوار بود، دوست من نبود، مدیرمان بود. خودتان را بذاریذ جای من. پلاستيک ها خورده بود تو سر مدير. من که او را ديدم از ترس و خنده نمی دانستم گریه کنم یا بخندم. مدير که اعصابش خرد بود با ديدن من عصباني تر شد.
مدير هم مي خواست منفجر بشه البته به خاطر يه چيز ديگه اون هم اينکه من اين پلاستيک ها را عمدا سهوا از آب حوض که گل الود بود پر کرده بودم . بقيه ماجرا را تعريف نمي کنم چون ممکنه بد اموزي داشته باشه. تلخ ترين خاطره من هم . . . اصلا کلا خود مدرسه رفتن بد ترين خاطره زندگي من است.
امروز يکشنبه بود و قرار بود معلم رياضي ورقه هاي درخشان و يخ زده بچه ها را بدهد. همه هيجان داشتند تا ببينند نمره ها چه طور است؟ معلم بچه ها را صدا مي زد و ورقه ها را به آنها مي داد. وقتي که اسم من خوانده شد رفتم و با ديدن ورقه خود يک دفعه چشمانم سياهي رفت.
نمره من؛ نمي گويم چند شده بود,اما خراب که چه عرض کنم الافتضاحات. نمره کم فداي سرم جواب پدر را چه بدهم؟(حتما دوباره پدر مي گويد من کلاس سوم راهنمايي که بودم رفتم جبهه) در کلاس هر کسي چيزي مي گفت.
- من مي گم يه يک کنار نمرهه بذاريم تا موضوع حل شه.
- خان خولا! اين که کاري نداره. هر کي زير پنج گرفته بگه از پنج نمره است و هر کي زير ده شده بگه از ده نمره است .
- فهميدم بچه ها ,سر صبح که مامانا خواب آلودن ورقه را بذاريم جلوش تا امضا کند و عمق فاجعه را متوجه نشود.
منم گفتم:چند تا نمره خوب بگيريم بعد آن را به مادر نشان بدهيم در ضمن فقط به مادر نشان دهيم.
گرفتيد که ميانگين نمره کلاس چند بوده؟ دستتان آمد؟ خوب محکم بچسبيدش در نره.
خلاصه من به خانه رفتم خواستم کنار نمره ام يه یک بگذارم که با خود گفتم پس دو تا خط کنارش رو چه کار کنم؟
بعد با خود گفتم مي گويم از 10 نمره است اما با کمي دقت مي شد فهميد که بارم ورقه چه قدر است. همين طور که ورقه دستم بود پدر آمد و از پشت سر نگاهي به من انداخت: نگه کردن عاقل اندر سفيه. من جا خوردم سريع ورقه را پشتم گرفتم و آن وقت بود که فرشته نجات من يعني غزل نازل شد.و پدر هم سرش به غزل گرم شد.
روز بعد ورقه را زير دست مادر گذاشتم و زير ورقه کاربن و زير کاربن هم ورقه رياضي و به مادر گفتم که یک امضا بزن (خودمونيم ها عجب کلکيیم ما)مادر امضا زد خيلي خوشحال شدم انگار به من گفته بودند که مدرسه ها تمام شده است .به اتاق خودم رفتم تا شاهکار خودم را ببينم اما يک دفعه ديدم امضا نيست.خيلي ناراحت شدم حتي بيشتر از باخت ليورپول به ارسنال (انگار که به من گفته بودند تو بايد با معاون مدرسه يتان يک روز در يک جا زندگي کني.)وقتي کمي دقت کردم متوجه شدم کاربن را چپه گذاشتم.
اي فسانه فسانه فسانه هر چه رنج بردم شد فسانه
حالا من مانده ام و يک ورقه امتحان ان هم امتحان ریاضی که به اگهي ترحيم معروف است.شما بگوييد اگر جاي من بوديد چه مي کرديد؟
پدر مي گويد: معلمي دو کارش سخت است؛ سر کلاس رفتن و ورقه تصحيح کردن؛ مربا بده بابا!
به نظر شما نهایت بدبختی چیست؟
ـ در یک امتحان تو و بغل دستی ات یک سوال رامثل هم جواب دهید و استاد به او نمره دهد و به شما نه.
کجا را برای زیستن دوست می دارید؟
ـ داخل بلاگفا را.
بالاترین تصور شما از سعادت دنیوی چیست؟
ـ دانشجویان دختر را به دانشگاه راه ندهند.
چه خطایی را نمی توانید ببخشید؟
ـ غلت املایی استاد را.
قهرمانان داستانهای شما کدامند؟
ـ کسانی که در صفحه ۷۸ وارد داستان شده و در اخر ان صفحه از داستان خارج شوند.
خوبترین زن دنیا چه کسی است؟
ـ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
صفتی را که در زنان می پسندید؟
ـ کمتر در اشپز خانه باشند.
چه چیزی را مظهر خود کفایی میدانیید؟
ـ برای بستن بند کفش از صندلی اسستفاده نکنیم.
دختران به چه کاری بیش از اندازه علاقه دارند؟
- نقد و بررسی علمی دفترچه تلفن.
چه گلی را دوست دارید؟
ـ گلی که از دستان دانشجویان ادبیات در امان بماند.
بزرگترین بدبختی شما چیست؟
ماشین ما شیشه برقی پنجره عقب ندارد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|